حكيم زجاجى

842

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كند منع آن قوم را ز نماز * نماند كه در مسجد آيند باز بديشان دهد بدنشان لحم خوك * برافكند بدرگ طريق ملوك به زنار بندد ميان سران * چليپا دهدشان به دست از كران مسلمان ز كافر به رنج اندر است * از اين كار نقصان به گنج اندر است بگويم به راضى كه تا گنج را * گشايد ، كند دفع « 1 » اين رنج را سپه برنشاند فرستد به روم * به مردى براندازد آن مرزوبوم به دو مرد داننده گفت اى وزير * ز گفتن نباشد مرا ناگزير تو را چند كار است از اين‌روى پيش « 2 » * كه خالى نخواهد بد از نوش‌ونيش يكى آن‌كه راضى بپرسد ز گنج * به زر بر بگيرد ز جان تو رنج نگويد به ترك آن زر شهريار * وگر ترك [ سر ] گويد آن نامدار سپه برنشاند فرستد به جنگ * در اين كار باشد فراوان درنگ بود « 3 » ممكن اى مرد يزدان‌پرست * كه بر لشكر شاه باشد شكست خلل‌هاى بىمر درآيد به كار * دگرگون « 4 » شود گردش روزگار مراد تو برنايد اى كامران * همان بر دل راضى آيد گران تو را من رهى مىنمايم درست * درى بر دلت مىگشايم درست كه اين كار دشوار آسان شود * دل قيصر از غم هراسان شود در اين بوم‌وبر جاثليق بزرگ * به‌جاى است بطريق تند و سترگ كه قيصر از ايشان پريشان بود * پر از كينش از بهر ايشان بود نويسيم نامه بر جاثليق * سخن‌ها بگوييم از هرطريق كه راضى شهى برنشاند همى * كه شمشيرشان خون فشاند همى چو لشكر بيايد نماند يكى * برد اندرون پير با كودكى شود روم با شام يكسر خراب * نه قيصر بماند ، نه شيخ و نه شاب فرستند ايشان به قيصر پيام * نهد تيغ اين فتنه را در نيام بيابند اسيران از آن غم خلاص * بر او آفرين كرد دستور خاص سخن‌هاى دانا پسند آمدش * همان پند او سودمند آمدش

--> ( 1 ) ديغ ( 2 ) پنج ( 3 ) برو ( 4 ) دگران